تبليغاتX
و این حکایت دل من است...
مينويسم تا به كلمات بدهكار نباشم

آقا محمد

سلام محمد عزیزم...................

نمی دانم آیا در گوشه نگاهت که بوی ملکوت خدا جاری است

تپش دلم را می بینی که چگونه در تنتهای  دوستت دارم گر یه می کند

و استغاثه به او که بی نیاز است....... تا نیاز ما را به شفای تو بر آورد

راستی این همه عشق را چگونه بر می تابد در حیرانی خویش

ما را به ابتدای رنج و گناه می برد.

این راه در نگاه بودا رنج است و در نگاه محمد دوای مهربانی.....

من دور از همه مهربانی خدا تنها به افق نگاه تو خیره می شوم

و در نهایت عجز تنها به تکرار خنده های تو می اندیشم.......

کاکایی نازم عاشق خده هات و  نگاهاتم.....

(ای خدای دیگه کی خوب می شم)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

مهدی فاطمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

طبیعت خداوند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:18 قبل از ظهر  توسط نگار  | 

خدايا ! مي خواهم همان باشم که بودم .........................

همان ساده بنده اي که با يکبار صدا زدن جوابش را مي دادي .

مي خواهم همان باشم همان تنهائي که هميشه بياد تو آرام مي گرفت .

همان عزيز بنده اي که اگر گريه مي کرد حتي يه قطره بهش نه نمي گفتي ياريم کن.

 من ميخواهم همان باشم ، نه بيشتر ................

مي خواهم همان باشم .... الهي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 1:5 قبل از ظهر  توسط نگار  |