|
مينويسم تا به كلمات بدهكار نباشم
|

دلگیر
من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی
چه دنیایی برایم ساختی
... آری... چه دنیایی!چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم
چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی
مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک
! راحت باشکه صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی
نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟
!...
حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیینمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز
صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی
...
دلم خواهد همه سوزم تو باشي
تو باشی......