تبليغاتX
و این حکایت دل من است...
مينويسم تا به كلمات بدهكار نباشم

دلگیر

 

من از این جمع دلگیرم ، تو در آن جمع تنهایی

چه دنیایی برایم ساختی... آری... چه دنیایی!

چه رنجی می کشم تا صبح وقتی چشم می بندم

چه رنجی می کشی وقتی که بر شب چشم بگشایی

مرا با آبروداری چه کار؟ ای اشک! راحت باش

که صدها ماجرا دارند با هم عشق و رسوایی

نپرس از من چرا آیینه ها را از تو می پوشم؟!

...حسادت می کنند آیینه ها وقتی تو می آیی

نمی آیی از آن یکشنبه ی دلگیر امٌا باز

صدایت می زند هر هفته ناقوس کلیسایی...

 

دلم خواهد همه سوزم تو باشي


وفا دارم شب و روزم تــــو باشي

تو باشی...... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 10:8 قبل از ظهر  توسط نگار  |