تبليغاتX
و این حکایت دل من است...
مينويسم تا به كلمات بدهكار نباشم

وقتی کتاب باز می شود
 ولي ... بابا نان ندارد
كه بچه ها را سير كند

و مرد اسب سوار را هم
كه تا ديروز، زير باران
غنچه هاي تازه شكفته را
حافظ بود،
كشتند.


ديگر الفباي عشق را بايد
از روي ورق هاي چروك كدام كتاب
هزار بار نوشت؟!
فرياد نكش معلم
سرمشق ها از روي تخته پاك شدند
بچه ها خوابند!


يكي زير نيمكت چوبيش
يواشكي مي خندد!
فرياد نزن معلم مهربان
هيچ كس روز معلم يادش نيست!
تويي كه الفباي عشق را ياد دادي،
كسي به ياد نسپرد درس آخر را
كسي درس اول را هم يادش نيست
كسي به ياد بابا نان داد
بابا آب داد نيست.
كسي نفهميد كه
نان و آب را از دست بابا گرفتند
فرياد نزن معلم...


اكرم عاشق نمي شود؛
اكرم دختر قصه هاي دبستان
"ع" را ياد نگرفته است!


معلم، مردِ زيرِ باران را كشتند
ديگر كسي به كمك غنچه ها هم نمي آيد
چه برسد به كمك بابا
چه برسد به كمك اكرم
معلم زنگ كلاس را بزن
بچه ها خوابند
شايد كه بيدار شوند.

                                   

ری دلم سنگینه غم دل بیقراره      روز و شو تیام ایگوی اوره بهاره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط نگار  |